تبليغاتX
یک کلام حرف حساب
یک کلام حرف حساب



در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است

|

من و آواي گرمت را شنودن
بدين آوا غم دل را زدودن
از اول كار من دلدادگي بود
وليكن شيوه ي تو دل ربودن
گرفت از من مجال ديده بستن
همه شب بر خيالت در گشودن
قرار عمر من بر كاستن بود
تو را بر لطف و زيبايي فزودن
غم شيرين دوري بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب هاي غرببت تا سحرگاه
چو شمعي گريه كردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر اميد با تو بودن
 

|

آدمك آخر دنياست بخند..

آدمك مرگ همين جاست بخند

دست خطي كه تورا عاشق كرد..شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك خر نشوي گريه كني..كل دنيا سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي..به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

|

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

دیشب رویایی داشتم,
خواب دیدم بر روی شنها راه می‏روم,
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگیم را, مانند فیلمی می‏دیدم.
همان‏طور که به گذشته‏ام نگاه می‏کردم,
روز به روز از زندگی را.............                    دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد,
یکی مال من و یکی از آن خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
آن‏گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت...
اتفاقاً, آن محلها مطابق با سخت‏ترین روزهای زندگیم بود,
روزهایی با بزرگترین رنجها, ترسها, دردها و ...
آن‏گاه از او پرسیدم:
"خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود"
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می‏کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد:
"فرزندم, ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت,
نه حتی برای لحظه‏ای,

و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها, یک رد پا بر روی شن دیدی,
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم."

 

|

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم تمومه تارو پودمو
یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلبه سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو
بهش بگه دوسش داره..........
خیلی بده
زمــــــــــــــــــــونمـــــــــــــــــــون
خدا سپردمش بهت مواظبه عشقم بمون
.....
خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی
نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی
یادم نره بهت بگم عزیز ترین من اونه....
خودم مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه
بمیرم واسه ی دلش گریه چقدر بهش میاد
وقتی که حرسش میگیره میگه از من بدش میاد
اما وقتی اروم میشه میبینه من بغضم گرفت
همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت

                           

|

 

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

نظر یادتون نره

|

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


در حضور خارها هم می توان یک یاس بود ،در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

می توان حتی برای دیدن پروانه ها،شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در با ل نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود،هرچه بود احساس بود

|

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir



زیر خاکستر ذهنم باقی است،آتشی سرکش و سوزنده هنوز.

یادگار است ز عشقی سوزان،که بود گرم و فروزنده هنوز.

عشق همان گونه که بنیان مرا ساخت،سوخت از ریشه و خاکستر کرد.

غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز.

گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم:

آنکه جانم را سوخت،یادی آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین که نمردم از هجر،مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد.

گفتم از عشق تو من خواهم مرد،چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت،

بعد تو لیک پس از آن همه سال،کس ندیده به لبم خنده هنوز.

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.

سالهاست که از دیده برفتی لیکن،دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است.

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.

در خیالم اما همچون روز نخست تویی ان قامت بالنده هنوز.

در قمار غم عشق ،دل من بردی و با دست تهی ،منم آن عاشق بازنده هنوز.

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش،

گر که گورم بشکافند عیان می بینند.

زیر خاکستر جسمم باقی است،آتشی سرکش و سوزننده هنوز...

|

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 


روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
 
از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن
تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي،وعده هاي دروغكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون ميكنن
دل ستاره منو از زندگي خون ميكنن
ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن
به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن

|

 

چقدر به خدا ایمان داری؟

یک روز صبح کوهنورد جوانی برای کسب نام ، تصمیم گرفت که به تنهایی از یک کوه

مرتفع بالا بره وسایل و لوازم ایمنی رو برمیداره و به پای کوه میره و شروع به بالا رفتن

از کوه میکنه آنقدر بالا رفت و رفت که دیگه هوای تاریک شد و تو اون هوای مه گرفته و

تاریک تقریبا جایی رو نمی دید ،ولی بازم به راهش ادامه داد ،که در همین سنگ زیرپاش

شل شد و جوان سقوط کرد .در هنگام سقوط تمام زندگیش ، تمام کارهای خوب و بدش

از نظرش عبور می کرداحساس وحشت و احساس بلعیده شدن توسط زمین توانایی انجام هر

کاری رو برای نجات خودش از اون گرفته بود.
در همان حال فریاد زد: خدایا کمکم کن
ناگهان طنابی که دور کمرش بسته شده بود محکم شد و اون بین زمین و آسمان معلق موند.
ندایی از آسمان بر آمد: بندهء من ، آیا تو باور داری که من میتوانم به تو کمک کنم؟
جوان گفت: بله خوب‌، تو خدایی ، تو قادری ، حتما می تونی منو نجات بدی..!!
باز ندا آمد : اگر به قدرت من ایمان داری ، طنابی که به دور کمرت بسته شده را باز کن
جوان اندکی تامل کرد ، بعد با تمام وجود محکم از طناب چسبید.
صبح روز بعد گروه امداد کوهستان ، جوان یخ زده ای راکه با دو دست ازطنابی که به اوبسته شده

بود ومحکم به آن چسبیده بود پیدا کردند ، در حالی که تنها یک متر با زمین فاصله داشت......

 

|

دلم میخواهد سوار بز قایقی شوم که به عمق نیستی ها میرود و موج هایش همه ی دلهای وصله خورده را نا پدید میکند. دلم میخواهد خورشید را زیر چادر شب تنهایی ام زندانی کنم تا ماه اسیر ستاره ها شود.

اما امشب نگاهم به آسمان سیاه دوخته شده تا رقص ابر ها را بنگرد، امشب دلم در تنهایی همسفر دل های شکسته شده تا غروب غمگین بودن را تجربه کند.

امروز دلم تنهاست اما فردا مترسکی خواهد شد که در شالیزارهای محبت ، دلهای زود باور را خواهد ترساند.

فردا دلم دلقکی خواهد شد.

فردا دلم سنگدل ترین دل ها خواهد شد و من همان عاشق تنهایی خواهم شد که زیر آوار زمان تو را فریاد میزنم و تو در حالی که با علف های هرز روزگار میرقصی، گوش کر به ضجه هایم می سپاری.

  

 (ای بی مروت...! )

|

من به خوشبختی خود می نگرم

و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد

و به اینکه تو به صد شوق مرا میخوانی ،

و به یک قهر مرا میرانی !

من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم

که مرا با همه ی سادگی ام ،

چون کلافی پر از گمراهی

مثل یک هیچ نمایان کردند !

من در اینجا نفسم تنگ شده است

بسکه گرداگردم پر از دیوار است

گر نبودی اینجا ،گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود،

بی گمان غصه مرا می دزدید،

می سپردم به خزان!در دو دستان توانای خزان می مردم.

تو شبیه بادی،من شبیه بادبادک هستم.

تا تو هستی، هستم،

 بی تو اما... ورقی کاغذ و...هیچ...

|

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم نرو...
گفت جانا ناگزیرم ، ناگزیر
گفتم او را لحظه ای دیگر بمان
گفت میخواهم ولی دیر است دیر
در نگاهش خیره ماندم نا امید
سر نهادم غم زده بر دوش او...
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت !
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگام ریخت
قطره قطره بر سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود...
 

 

|

 

نمی دونم با چه رویی دوباره میای سراغم

چرا فکر میکنی بازم من باید بهت ببازم

بگو آخه تو این مدت تو ازم چه بدی دیدی؟

که همیشه توی  بیرحم این قلب و آتیش کشیدی

مگه من باهات چه کردم ،بی وفایی یا خیانت؟

آتیشت زدم یا دیدی از من چیزی کمتر از صداقت؟

توی سختیا ت نبودم برات مثل یک مسکن؟

توی اون شبای تارت نبودم همدرد و همدل؟

مگه اون روزا من از تو چیزی خواستم جز صداقت

که ندادی و من حتی  نکردم از تو شکا یت

دستتم وقتی که رو شد نکشیدی ذره ای خجالت

اون موقع تنهات گذاشتم چون واسم شد یه قیامت

از دلم خبر نداشتی نمی دونستی تو چه حالم

هنوزم نمی دونی تو،چون گفتی به روت نیارم

دائم با خودم میگفتم چرا اینکارو باهام کرد؟

چرا در جواب خوبیم اون چشامو پر اشک کرد

. .

. .

خدا جون تورو میخوامت واسه الان و همیشه

تویی که همدم و همرامی از ازل تا به همیشه

  

|

 

دل من عشق تو را باور کرد

باتو من می آیم

با تو من می مانم

با تو تا دور ترین  نقطه ی کور...

با تو تاریکی، تا مرگ

دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی

یا به عشقی گذرا دل بندی

یا که در اندیشه ی پایان باشی

تو چرا میترسی من که زنجیر صداقتها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!

تو بیا با من باش...

توبیا عشق مرا باور کن...

|

 

ترانه یادم نمیاد ، تنها بدون دوست دارم !

بدون که با نبودنت ، قدم قدم بد میارم !

طلسم خوشبختی من ، چشمای عاشق تو بود !

وقتی که بودی  میشد از روزای آفتابی سرود !

با تو میشد  به ما رسید !

میشد تو رو نفس کشید !

میشد طلوع ممتد رو

تو آینه ی چشم تو دید !

ترانه یادم نمیاد ، اما هنوز کنارتم !

تو یار من نیستی و من ، تا ته دنیا یارتم !

میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت!

پیش حضور روشنت قافیه ساخت ، قافیه باخت !

ترانه یادم نمیاد ، اما چشات به یادمه !

خاطره هارو رج زدن ، بودن من همین دمه !

ستاره نیست که بشمارم ، خودت باید بیای و بس !

با تو میشه ترانه خوند ، تا اوج آخرین نفس !

                                         "" یغما گلرویی""

 

|

تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر آنکه از دیده رود ...

 

 

و در آن هنگام همه بر غصه و ناباوریم خندیدند ...

 

 

 

کنون آه تو ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت ...

 

 

 

کاش می آمدی و می دیدی که در این کلبه هنوز ، یادگار تو به جاست ...

 

 

 

و در این تنگ بلور شفاف ، ماهی سرخ تو زنده ست هنوز ...

 

 

 

کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی ، که چه ها بر من آواره گذشت ...

 

 

 

و بدانی که ...

 

 

 

از دل نرود هر آنکه از دیده رود ...

 

""دکتر شریعتی""

 

 

|

|


نمیدونی دل عاشق این روزا چه حالی داره ..این روزا غم عجیبی توی قلبم پا میزاره
تو شدی خدای عشقم توی قلبم لونه کردی...اومدی تو سرنوشتم دلمو دیونه کردی

|

|

زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی میگم!

تو ند یدی اون نگاه و تا بفهمی از کی میگم !

چشمای اون زیر بارون سر پناه امن من بود!

سایه بون دنج پلکاش ، جای خوب گم شدن بود!

تنها شب مونده وبارون! همه ی سهم من این بود!

تو پرنده بودی، من سرو! ریشه هام توی زمین بود!

اگه اونو دیده بودی، با من این شعر می خوندی!

رو به شب داد می کشیدی: نازنین! چرا نموندی ؟

حالا زیر چتر بارون، بی تو خیس خیس خیسم!

زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم!

"یغما گلرویی"

|

|

هنوز بغضی در هوای آخرین دیدار جا خوش کرده بود که رفتی ، پنداری تقدیری بود این ماندن بی تو ؟!

قسمت را گریزی نیست ، اما چرا در آن هوای ابری مجال باریدن به این من خسته را ندادی ؟؟؟

نمی دانم ترس از ترد شدن در خواب بود یا .../

اصلا بگو در های و هوی هوای رفتنت دل تو برای سکوت دل من به اندازه ی یک پرواز ،فقط یک پرواز تا سوی ستاره ها تنگ نشد؟؟

دل دل نکن . من که نه گفتن تو را هیچگاه به دل نگرفتم . اصلا میدانی من مدتهاست دیگر خیلی چیز هارا به دل نمی گیرم. می پرسی از کی؟؟

از همان زمان که بخار دهان و چشمان منتظر مسافر در هوای سرد انتظار یخ زد و آرزوهای من هم.

از همان زمان که بال پروانه به جرم زیبا بودن آذین دفترچه های سنگی شد و کسی برای غربت آن گریه که نه ، لحظه ای سکوت هم نکرد.../

|

|

دلم را سپردم به بنگاه دنیا / و هی آگهی دادم اینجا و آنجا / و هر روز برای دلم / مشتری آمد و رفت / و هی این و آن / سرسری آمد و رفت / ولی هیچ کس واقعا / اتاق دلم را تماشا نکرد / دلم قفل بود / کسی قفل قلب مرا وا نکرد...
یکی گفت:چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه
پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم .. از این پس به جز او کسی را نداریم

|

...

من به آمار زمین مشکوکم...اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا اینهمه دلها تنهاست؟؟؟

|





آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

پشت پرچین خیال
معرق و مشبک
گامی تا اوج،عشق،هنر
حمید گودرزی
وبلاگ من
گلبرگ عشق (عسل)
سیندرلا
دخترونه
وبلاگ بسازید در ...
خاتون
حرف دل
کوکول
عاشقانه با خدا
سنگ صبور


جدیدترین قالبهای بلاگفا


Free counter and web stats

Designed By ParsTheme