تبليغاتX
یک کلام حرف حساب
یک کلام حرف حساب



من به خوشبختی خود می نگرم

و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد

و به اینکه تو به صد شوق مرا میخوانی ،

و به یک قهر مرا میرانی !

من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم

که مرا با همه ی سادگی ام ،

چون کلافی پر از گمراهی

مثل یک هیچ نمایان کردند !

من در اینجا نفسم تنگ شده است

بسکه گرداگردم پر از دیوار است

گر نبودی اینجا ،گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود،

بی گمان غصه مرا می دزدید،

می سپردم به خزان!در دو دستان توانای خزان می مردم.

تو شبیه بادی،من شبیه بادبادک هستم.

تا تو هستی، هستم،

 بی تو اما... ورقی کاغذ و...هیچ...

|

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم نرو...
گفت جانا ناگزیرم ، ناگزیر
گفتم او را لحظه ای دیگر بمان
گفت میخواهم ولی دیر است دیر
در نگاهش خیره ماندم نا امید
سر نهادم غم زده بر دوش او...
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت !
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگام ریخت
قطره قطره بر سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود...
 

 

|

 

نمی دونم با چه رویی دوباره میای سراغم

چرا فکر میکنی بازم من باید بهت ببازم

بگو آخه تو این مدت تو ازم چه بدی دیدی؟

که همیشه توی  بیرحم این قلب و آتیش کشیدی

مگه من باهات چه کردم ،بی وفایی یا خیانت؟

آتیشت زدم یا دیدی از من چیزی کمتر از صداقت؟

توی سختیا ت نبودم برات مثل یک مسکن؟

توی اون شبای تارت نبودم همدرد و همدل؟

مگه اون روزا من از تو چیزی خواستم جز صداقت

که ندادی و من حتی  نکردم از تو شکا یت

دستتم وقتی که رو شد نکشیدی ذره ای خجالت

اون موقع تنهات گذاشتم چون واسم شد یه قیامت

از دلم خبر نداشتی نمی دونستی تو چه حالم

هنوزم نمی دونی تو،چون گفتی به روت نیارم

دائم با خودم میگفتم چرا اینکارو باهام کرد؟

چرا در جواب خوبیم اون چشامو پر اشک کرد

. .

. .

خدا جون تورو میخوامت واسه الان و همیشه

تویی که همدم و همرامی از ازل تا به همیشه

  

|

 

دل من عشق تو را باور کرد

باتو من می آیم

با تو من می مانم

با تو تا دور ترین  نقطه ی کور...

با تو تاریکی، تا مرگ

دل من دوست ندارد که تو به رنگ فریب آمیزی

یا به عشقی گذرا دل بندی

یا که در اندیشه ی پایان باشی

تو چرا میترسی من که زنجیر صداقتها را بر انگشت بلورین تو آویخته ام!

تو بیا با من باش...

توبیا عشق مرا باور کن...

|

 

ترانه یادم نمیاد ، تنها بدون دوست دارم !

بدون که با نبودنت ، قدم قدم بد میارم !

طلسم خوشبختی من ، چشمای عاشق تو بود !

وقتی که بودی  میشد از روزای آفتابی سرود !

با تو میشد  به ما رسید !

میشد تو رو نفس کشید !

میشد طلوع ممتد رو

تو آینه ی چشم تو دید !

ترانه یادم نمیاد ، اما هنوز کنارتم !

تو یار من نیستی و من ، تا ته دنیا یارتم !

میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت!

پیش حضور روشنت قافیه ساخت ، قافیه باخت !

ترانه یادم نمیاد ، اما چشات به یادمه !

خاطره هارو رج زدن ، بودن من همین دمه !

ستاره نیست که بشمارم ، خودت باید بیای و بس !

با تو میشه ترانه خوند ، تا اوج آخرین نفس !

                                         "" یغما گلرویی""

 

|





آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

پشت پرچین خیال
معرق و مشبک
گامی تا اوج،عشق،هنر
حمید گودرزی
وبلاگ من
گلبرگ عشق (عسل)
سیندرلا
دخترونه
وبلاگ بسازید در ...
خاتون
حرف دل
کوکول
عاشقانه با خدا
سنگ صبور


جدیدترین قالبهای بلاگفا


Free counter and web stats

Designed By ParsTheme