|

من به خوشبختی خود می نگرم
و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد
و به اینکه تو به صد شوق مرا میخوانی ،
و به یک قهر مرا میرانی !
من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم
که مرا با همه ی سادگی ام ،
چون کلافی پر از گمراهی
مثل یک هیچ نمایان کردند !
من در اینجا نفسم تنگ شده است
بسکه گرداگردم پر از دیوار است
گر نبودی اینجا ،گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود،
بی گمان غصه مرا می دزدید،
می سپردم به خزان!در دو دستان توانای خزان می مردم.
تو شبیه بادی،من شبیه بادبادک هستم.
تا تو هستی، هستم،
بی تو اما... ورقی کاغذ و...هیچ...
|