تبليغاتX
یک کلام حرف حساب
یک کلام حرف حساب



 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir



زیر خاکستر ذهنم باقی است،آتشی سرکش و سوزنده هنوز.

یادگار است ز عشقی سوزان،که بود گرم و فروزنده هنوز.

عشق همان گونه که بنیان مرا ساخت،سوخت از ریشه و خاکستر کرد.

غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز.

گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم:

آنکه جانم را سوخت،یادی آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را بین که نمردم از هجر،مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد.

گفتم از عشق تو من خواهم مرد،چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت،

بعد تو لیک پس از آن همه سال،کس ندیده به لبم خنده هنوز.

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.

سالهاست که از دیده برفتی لیکن،دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است.

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.

در خیالم اما همچون روز نخست تویی ان قامت بالنده هنوز.

در قمار غم عشق ،دل من بردی و با دست تهی ،منم آن عاشق بازنده هنوز.

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش،

گر که گورم بشکافند عیان می بینند.

زیر خاکستر جسمم باقی است،آتشی سرکش و سوزننده هنوز...

|

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 


روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
 
از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن
آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن
وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن
تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه
شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه
دلخوشي هاي الكي،وعده هاي دروغكي
آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون ميكنن
دل ستاره منو از زندگي خون ميكنن
ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن
به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن

|

 

چقدر به خدا ایمان داری؟

یک روز صبح کوهنورد جوانی برای کسب نام ، تصمیم گرفت که به تنهایی از یک کوه

مرتفع بالا بره وسایل و لوازم ایمنی رو برمیداره و به پای کوه میره و شروع به بالا رفتن

از کوه میکنه آنقدر بالا رفت و رفت که دیگه هوای تاریک شد و تو اون هوای مه گرفته و

تاریک تقریبا جایی رو نمی دید ،ولی بازم به راهش ادامه داد ،که در همین سنگ زیرپاش

شل شد و جوان سقوط کرد .در هنگام سقوط تمام زندگیش ، تمام کارهای خوب و بدش

از نظرش عبور می کرداحساس وحشت و احساس بلعیده شدن توسط زمین توانایی انجام هر

کاری رو برای نجات خودش از اون گرفته بود.
در همان حال فریاد زد: خدایا کمکم کن
ناگهان طنابی که دور کمرش بسته شده بود محکم شد و اون بین زمین و آسمان معلق موند.
ندایی از آسمان بر آمد: بندهء من ، آیا تو باور داری که من میتوانم به تو کمک کنم؟
جوان گفت: بله خوب‌، تو خدایی ، تو قادری ، حتما می تونی منو نجات بدی..!!
باز ندا آمد : اگر به قدرت من ایمان داری ، طنابی که به دور کمرت بسته شده را باز کن
جوان اندکی تامل کرد ، بعد با تمام وجود محکم از طناب چسبید.
صبح روز بعد گروه امداد کوهستان ، جوان یخ زده ای راکه با دو دست ازطنابی که به اوبسته شده

بود ومحکم به آن چسبیده بود پیدا کردند ، در حالی که تنها یک متر با زمین فاصله داشت......

 

|

دلم میخواهد سوار بز قایقی شوم که به عمق نیستی ها میرود و موج هایش همه ی دلهای وصله خورده را نا پدید میکند. دلم میخواهد خورشید را زیر چادر شب تنهایی ام زندانی کنم تا ماه اسیر ستاره ها شود.

اما امشب نگاهم به آسمان سیاه دوخته شده تا رقص ابر ها را بنگرد، امشب دلم در تنهایی همسفر دل های شکسته شده تا غروب غمگین بودن را تجربه کند.

امروز دلم تنهاست اما فردا مترسکی خواهد شد که در شالیزارهای محبت ، دلهای زود باور را خواهد ترساند.

فردا دلم دلقکی خواهد شد.

فردا دلم سنگدل ترین دل ها خواهد شد و من همان عاشق تنهایی خواهم شد که زیر آوار زمان تو را فریاد میزنم و تو در حالی که با علف های هرز روزگار میرقصی، گوش کر به ضجه هایم می سپاری.

  

 (ای بی مروت...! )

|





آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

پشت پرچین خیال
معرق و مشبک
گامی تا اوج،عشق،هنر
حمید گودرزی
وبلاگ من
گلبرگ عشق (عسل)
سیندرلا
دخترونه
وبلاگ بسازید در ...
خاتون
حرف دل
کوکول
عاشقانه با خدا
سنگ صبور


جدیدترین قالبهای بلاگفا


Free counter and web stats

Designed By ParsTheme