تبليغاتX
یک کلام حرف حساب
یک کلام حرف حساب



آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم نرو...
گفت جانا ناگزیرم ، ناگزیر
گفتم او را لحظه ای دیگر بمان
گفت میخواهم ولی دیر است دیر
در نگاهش خیره ماندم نا امید
سر نهادم غم زده بر دوش او...
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت !
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگام ریخت
قطره قطره بر سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود...
 

 

|





آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

پشت پرچین خیال
معرق و مشبک
گامی تا اوج،عشق،هنر
حمید گودرزی
وبلاگ من
گلبرگ عشق (عسل)
سیندرلا
دخترونه
وبلاگ بسازید در ...
خاتون
حرف دل
کوکول
عاشقانه با خدا
سنگ صبور


جدیدترین قالبهای بلاگفا


Free counter and web stats

Designed By ParsTheme