|
|
آخرین شب گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود او به رفتن بود و من در اضطراب دیده ام گریان دلم بیمار بود گفتمش از گریه لبریزم نرو... گفت جانا ناگزیرم ، ناگزیر گفتم او را لحظه ای دیگر بمان گفت میخواهم ولی دیر است دیر در نگاهش خیره ماندم نا امید سر نهادم غم زده بر دوش او... ناگهان آهی کشید و گفت وای زندگی زیباست گاهی گاه زشت گریه را بس کن مرا آتش نزن ناگزیرم از قبول سرنوشت ! شعله زد در من چو دیدم موج اشک برق زد در مستی چشمان او اشک بی طاقت در آن هنگام ریخت قطره قطره بر سر مژگان او از سخن ماندیم و با رمز نگاه گفت میدانم جدایی زود بود با نگاه آخرینش بین ما های های گریه بدرود بود...
|
|
|
|
|