|
دلم میخواهد
سوار بز قایقی شوم که به عمق نیستی ها میرود و موج هایش همه ی
دلهای وصله خورده را نا پدید میکند. دلم میخواهد خورشید را زیر چادر شب
تنهایی ام زندانی کنم تا ماه اسیر ستاره
ها شود.
اما امشب نگاهم
به آسمان سیاه دوخته شده تا رقص ابر ها را بنگرد، امشب دلم در تنهایی همسفر دل های
شکسته شده تا غروب غمگین بودن را تجربه
کند.
امروز دلم
تنهاست اما فردا مترسکی خواهد شد که در شالیزارهای محبت ، دلهای زود باور را خواهد
ترساند.
فردا دلم دلقکی خواهد شد.
فردا دلم سنگدل
ترین دل ها خواهد شد و من همان عاشق تنهایی خواهم شد که زیر آوار زمان تو را فریاد میزنم و تو در حالی
که با علف های هرز روزگار میرقصی، گوش کر به ضجه هایم می سپاری.
(ای بی مروت...! )
|