|
|
من و آواي گرمت را شنودن
بدين آوا غم دل را زدودن
از اول كار من دلدادگي بود
وليكن شيوه ي تو دل ربودن
گرفت از من مجال ديده بستن
همه شب بر خيالت در گشودن
قرار عمر من بر كاستن بود
تو را بر لطف و زيبايي فزودن
غم شيرين دوري بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب هاي غرببت تا سحرگاه
چو شمعي گريه كردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر اميد با تو بودن
|
|
|
|
|