|
هنوز بغضی در هوای آخرین دیدار جا خوش کرده بود که
رفتی ، پنداری تقدیری بود این ماندن بی تو ؟!
قسمت را گریزی نیست ، اما چرا در آن هوای ابری مجال
باریدن به این من خسته را ندادی ؟؟؟
نمی دانم ترس از ترد شدن در
خواب بود یا .../
اصلا بگو در های و هوی هوای رفتنت دل تو برای سکوت
دل من به اندازه ی یک پرواز ،فقط یک پرواز تا سوی ستاره ها تنگ نشد؟؟
دل دل نکن . من که نه گفتن تو
را هیچگاه به دل نگرفتم . اصلا میدانی من مدتهاست دیگر خیلی
چیز هارا به دل نمی گیرم. می پرسی از کی؟؟
از همان زمان که بخار دهان و چشمان منتظر مسافر در
هوای سرد انتظار یخ زد و آرزوهای من هم.
از همان زمان که بال پروانه به جرم
زیبا بودن آذین دفترچه های سنگی شد و کسی برای غربت آن گریه که نه ، لحظه ای
سکوت هم نکرد.../
|